منم که جز در میخانهام پناهی نیست
به غیر پیر مغانم دلیل راهی نیست
به سلک فقر و قناعت از آن خوشم کاین ملک
به زیر امر وزیری و حکم شاهی نیست
به تاج نیست سر اهل معرفت محتاج
که به ز بیکلهی در جهان کلاهی نیست
گناه چشم تو دارد که میبرد دل من
وگرنه دیدن و دل باختن گناهی نیست
ز باده سخت زپای اوفتادهام ور نه
ز خانه تا به در میفروش راهی نیست
گر از حوادث ایام ایمنی خواهی
به غیر صفهی اهل صفا پناهی نیست
بگو به پادشه وقت قدر وقت بدان
که کاخ ملک گهی از تو هست و گاهی نیست
بسوخت حاصل نصرت ز برق غیرت عشق
چنان که در کفش از خشک و تر گیاهی نیست
میرزا عبدالحسین منشیباشی (نصرت خراسانی)
یک روز، دلآزرده بر این گور نشینید
هر یک ز شما زمزمهای تازه کشد پیش
و آنگه همه با یاد من این نغمه برآرید:
«من از همه بیزارم و بیزارتر از خویش»
اشکی دو سه بیهوده بر این خاک فشانید
وز جمع شما کس نپسندد ره پرهیز
ناگاه یکی زمزمه خیزد ز بُن گور:
«من از همه بیزارم و از یاد شما نیز»
حسن هنرمندی
رنگزردی تا به کی زین چرخ اخضر داشتن
چشم احسان تا به چند از ماه و اختر داشتن
هدهدآسا تا به کی از عرش بلقیس فلک
مر سلیمان خرد را نامه بر پر داشتن
دست بر بر یک زمان در خدمت دلدار نه
چرخ را در سجده تا کی پشت چنبر داشتن
از همه جز یاد او پیوند میباید برید
غیر دلبر باید از هر چیز دل برداشتن
سرو را لرزد دل از قدش چو بید اندر چمن
باغبان را گو چنین باید صنوبر داشتن
مشک را همرنگی زلف تو میباید ولی
هر سیاهی را نزیبد بوی عنبر داشتن
چند گویی شعر در وصف لب شیرین او
تا به کی این قند را باید مکرر داشتن
نوعروس لفظ را تا چند آرایش دهی
بکر معنی تا به کی در زرّ و زیور داشتن
بدر میگردد هلال از بس که میبالد کزان
میتوان در بزم او خود را چو ساغر داشتن
درختی رسته است
سراسر کشور سورستان
بُنَش ، خشک است
سرش ، است تر
برگش به نی ماند
بَرَش ماند به انگور
شیرین بار آورد
برای مردمان
آن درخت بلند
با بز، نبرد کرد
که:من،از تو برترم
به بسیار گونه چیز
و مرا ، به خونیرس زمین
درختی ، همتن نیست
چه ، شاه از من خورد
چون نو بار آورم
تخته کشتیانم
فرسپ بادبانانم
جاروب از من کنند
که کوبند جو و برنج
دم (دمینه)از من کنند
برای آذران
موزه ام برزیگران را
کفشم ، برهنه پایان را
رسن از من کنند
که پای تو را بندند
چوب از من کنند
که گردن تو را مالند
میخ از من کنند
که سر تو را آویزند
هیمه ام آذران را
که ...تو را بریزند
تابستان سایه ام ،
به سر شهریاران
آشیانم مرغکان را
سایه ام رهگذران را
....
چون آن گفته شد
بوسیله درخت آسوریک
بز پاسخ کرد
که : تو با من ، پیکار می کنی
تو با من نبرد ، می کنی
چون از کرده های من ،
شنیده شود
بود ننگ که با
سخن هرزه ات پیکار کنم
درازی ، دیو بلند
کاکلت ماند به گیس دیو
تا به کی بردباری کنم
از تو بلند بی سود
اگرت پاسخی دهم
ننگی گران بود
....
بشنو ای دیو بلند
دین ویژه مزدیسنا
که هرمزد مهربان آموخت
جز از من که بزم
کس نتواند ستود
چه شیر از من کنند
اندر پرستش یزدان
کمر از من کنند
که مروارید در آن نشانند
پوستم را کنند آبدان
به دشت و بیابان
به روز گرم و نیمروز
آب سرد از من است
نامه از من کنند
و طومار دیوان
دفتر و پادشیر بر من نویسند
زه از من کنند
که بندند بر کمان
انبان از من کنند
برای بازرگانان
....
مزدا پرستان وضو
بر پوست من دارند
چنگ و وین و کنار
و بربط و تمبور
که زنند
به کمک من سرایند
پس من دیگر بار ، برترم
از تو ای درخت آسوریک
اینم سود و نیکی
اینم ، دهش و درود
که از من بز ، برود
در سراسر این پهن بوم
این زرین سخنم
که من به تو گفتم
چنانست که پیش و خوک و گراز
مروارید افشانید
یا چنگ زنید
پیش اُشتر مست
بز به پیروزی شد
خرما اندر ستوه ماند
....
ارسالی توسط خانم پروانه
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى
به کسى جمال خود را ننمودهاى و بینم
همه جا به هر زبانى بود از تو گفتگویى
به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم
شدهام ز ناله نالى شدهام ز مویه مویى
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار چنگى
من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى
چه شود که راه یابد سوى آب تشنهکامى
چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویى
شود این که از ترحم دمى اى سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویى
بشکست اگر دل من به فداى چشم مستت
سر خمّ ِمى سلامت شکند اگر سبویى
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویى
نه به باغ ره دهندم که گلى به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام بویى
ز چه شیخ پاکدامن سوى مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجدهگاهى سر ما و خاک کویى
بنموده تیرهروزم ستم سیاهچشمى
بنموده موسپیدم صنم سپیدرویى
نظرى به سوىِ «رضوانىِ» دردمند مسکین
که به جز درت امیدش نبود به هیچ سویى
فصیح الزمان شیرازی (رضوانی)
ارسالی توسط محسن